برگردان بفارسی  از نصرالله منشی؛ آورده اند که در آب گيری دو بط و يکی باخه ساکن بودند و ميان ايشان بحکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده .ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ايشان بخراشيد و سپهر آينه فام صورت مفارقت بديشان نمود ، و در آن آب که مايه حيات ايشان بود نقصان فاحش پيدا آمد.بطان چون آن بديدند بنزديک باخه رفتند و گفت :بوداع آمده ايم ، پدرود باش ای دوست گرامی و رفيق موافق.باخه از درد فرقت و سوز هجرت بناليد و از اشک بسی در و گهر باريد
و گفت : ای دوستان و ياران ، مضرت نقصان آب د رحق من زيادت است که معيشت من بی ازان ممکن نگردد.و اکنون حکم مروت و قضيت کرم عهد آنست که بردن مرا وجهی انديشيد و حيلتی سازيد . گفتند :رنج هجران تو مارا بيش است ، و هرکجا رويم اگر چه در خصب و نعمت باشيم بی ديدار تو ازان تمتع و لذت نيايم ، اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبک داری ، و بر آنچه بمصلحت حال و مآل تو پيوندد ثبات نکنی .و اگر خواهی که ترا ببريم شرط آنست که چون ترا برداشتيم و در هوا رفت چندانکه مردمان را چشم بر ما افتد هرچيز گويند راه جدل بربندی و البته لب نگشايی . گفت :فرمان بردارم ، و آنچه برشما از روی مروت واجب بود بجای آورديد ، و من هم می پذيرم که دم طرقم و دل در سنگ شکنم .
بطان چوبی بياوردند و باخه ميان آن بدندان بگرفت محکم ، و بطان هر دو جانب چوب را بدهان برداشتند و او را می بردند . چون باوج هوا رسيدند مردمان را از ايشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که «بطان باخه می برند .» باخه ساعتی خويشتن نگاه داشت ، آخر بی طاقت گشت وگفت :«تا کور شويد . دهان گشاد بود و از بالا در گشتن.بطان آواز دادند که:بر دوستان نصيحت باشد
نيک خواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
باخه گفت :اين همه سودا است ، چون طبع اجل صفرا تيز کرد و ديوانه وار روی بکسی آورد از زنجير گسستن فايده حاصل نيايد و هيچ عاقل دل در دفع آن نبندد
ان المنايا لاتطيش سهامها
از مرگ حذر کردن دو وقت روا نيست
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نيست